ایلیاایلیا، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 15 روز سن داره

ایلیا

یادی از گذشته ها

11 دی 89 وقتی پسرم 10 روزه بود اونو ختنه کردیم . 30 بهمن 89 برای اولین بار جیغ زد.در 2 ماهگی. هفته آخر اسفند 89 اولین مسافرت راه دور به اهواز واسه عروسی دوست بابایی.عمو مجتبی. 12 اردیبهشت 90 برای اولین بار غلت کامل خورد.5ماهگی. خرداد 90 توی روروئک می نشست و حرکت میکرد.6 ماهگی. 26 تیر 90 اولین دندون رو بیرون آورد.7 ماهگی. مرداد 90 ایلیا جون چهار دست و پا راه میرفت.8 ماهگی. 24 مرداد 90 پسرم بدون کمک بقیه می نشست.8 ماهگی. 1شهریور 90 پسرم بدون کمک بقیه ایستاد.اولین روز 9 ماهگی. 16 شهریور 90 دیگه به خواست خودش پستونک نخورد.9 ماهگی. مهر 90 می ایستاد و چند قدم بر میداشت.10 ماهگی.     ...
30 مرداد 1391

ایلیایی

این کتاب رو ایلیا پاره کرده بود و مامانی هم واسه تنبیه ایلیا کتاب رو قایم کرده بود بعد از 1ماه که مامان این کتاب رو واسه ایلیا آورد ایلیا گفت جیش.پسرم موضوع کتاب یادش مونده بود ایلیا جون داره دختر شایسته 2012 رو نگاه میکنه واسه اسباب کشی فرش توی آشپز خونه رو جمع کرده بودم و ایلیا هم کیف کرده بود. مامانی داره اسباب کشی میکنه ایلیا جون هم سرگرم کارای خودشه این لباس رو بابایی واسه ایلیا خریده مرسی بابای خوش سلیقه ایلیا جون داره مورچه پیدا میکنه و به مامانی نشون میده ...
30 مرداد 1391

ایلیا

ایلیا جون تازه از خواب بیدار شده و با لباس خواب ازش عکس گرفتم مامان پای کامپیوتر و ایلیا هم روی میز که مامان رو اذیت کنه جای همیشگی ایلیا روی مبل که هر کی هم اینجا بشینه ایلیا اونو بلند میکنه ...
30 مرداد 1391

ایلیا خان

کوچولوی مامان همه اش با مامان حرف میزنی اما مامانی زیاد متوجه نمیشه چی میگی. آخه مثل بقیه کلمه نمیگی و یه راست رفتی سراغ جمله گفتن.فکر میکنم واسه این باشه که من از بچگی زیاد باهات حرف میزدم و همه چی رو واست تعریف میکردم و زیاد اصرار نمی کردم که یه کلمه خاص رو تکرار کنی تو هم همون مدلی حرف میزنی اما من نمی فهمم چی میگی. البته الان دیگه کلمات زیادی رو تکرار میکنی و دامنه لغاتت بالا رفته کلمه ای که همه خیلی خوششون میاد ای بابا هست خیلی واضح و خوشکل میگی. خیلی خیلی بچه ی مرتبی هستی و اگه یه چیزی روی زمین افتاده باشه سریع برمیداری و اگه ظرف باشه میذاری روی کابینت آشپزخانه و چیزای دیگه رو هم میذاری روی میز یا میدی به خودم و...
30 مرداد 1391

مامانی حسابی سرش شلوغ شده

بالاخره بعد از یه عالمه گشتن یه خونه خوب پیداکردیم.. مامانی 1هفته با بابایی دنبال خونه از این بنگاه به اون بنگاه بود خیلی سخت بود اما بالاخره موفق شدیم و حالا هم درگیر اسباب کشی هستم.خاله نیکا هم اومده پیشمون و حسابی با ایلیا سرگرمه. الان هم چند تا ازعکسای ایلیا رو بذارم چون تاخونه ی جدید خط اینترنت رو انتقال بدیم طول میکشه ایلیا و ببعی که ایلیا جون هم ببعی صداش میکنه. کتاب ناز دونه رو واسه ایلیا می خوندم که ایلیا همه اش میگفت گوجه.من منظورش رو نمی فهمیدم که خودش به دست مامان نازدونه اشاره کرد و اونوقت بود که من فهمیدم.نی نی باهوش ...
29 مرداد 1391

ایلیا دردری شده و خونه نمیشینه

پسر گلم چند روزه که همه اش ایراد می گیری  البته بیشتر به خاطر دندوناته.آخه مخصوصا لثه ی پایین خیلی متورم شده من که وقتی می بینم خیلی غصه می خورم . الان هم با بابایی رفتی پارک.منم که واسه کارای خونه یه کم تنبل شدم و حوصله ام نمی شه کار کنم. چند روزپیش آب خونه قطع شده بود و تو هم خیلی ایراد می گرفتی.رفتیم مجتمع زیتون پیش خاله الهام.تو هم یه نیم ساعت توی کالسکه خوابیدی.مثلا خرید نداشتیم اما نزدیک ١٠٠ تومن خرید کردیم . یه قوطی شیر نیدو  و یه طعم دهنده توت فرنگی واسه تو و یه تیغ و کف ریش ژیلت هم واسه بابایی جمعا شد ٤٥٠٠٠تومن. بعد هم مامانی یه کرم پودر ورسای واسه خودش خرید ١٧٠٠٠تومن. یه تونیک هم به اصرار خاله الهام با قیمت مناسب بر...
15 مرداد 1391

فدای اون خنده هات بشم

پسر گلم الان خیلی آروم توی گهواره ات خوابیدی.هنوز هم توی گهواره کنار تخت مامان و بابا می خوابی. تا چند وقت دیگه که بخوای توی تختت بخوابی باید دکور اتاق رو کامل عوض کنم و تخت تو رو بیارم توی اتاق خودمون. راستی این دومین سالی هست که تو ماه رمضان تو با ما هستی.البته با وقتی که توی شکم مامانی بودی میشه 3 سال.و الان سه ساله که من نمی تونم روزه بگیرم.آخه هنوز هم به تو شیر میدم و روز به روز دارم ضعیف تر میشم. مامان جون وقتی اومده بود شیراز پیشمون مربای آلبالو واسمون درست کرد و تو هم وقتی در یخچال رو باز میکنم میگی آبالو .لبت رو غنچه میکنی و منم ذوق میکنم. لثه های پایینت هم خیلی زیاد متورم شده و دیشب هم خیلی بی خواب شده بودی.فکر ک...
4 مرداد 1391

تیر ماه

اومدم با عجله چندتا از عکساتو بذارم و برم.نمی دونم چرا اصلا وقت نمی کنم مطلب بنویسم.البته 1 هفته رفتم جهرم.مامان جون و خاله نیلوفر و نیکا اومده بودند پیشمون.خیلی بهمون خوش گذشت اما دایی بابابزرگ (بابای خودم)٢٧ تیر ماه فوت کرد و ما هم با عجله رفتیم جهرم. ایلیا جون الکی خودش رو به خواب زده ایلیا و جمع عروسک هاش که با خاله نیکا عکس گرفتیم ایلیای درس خوان ایلیا و کیانمهر که 22تیر ماه روز 5شنبه با مامان جون اینا رفتیم بیرون. ایلیا خونه مامان جون داره تاب بازی میکنه 23 تیرماه دشت ارژن   ...
3 مرداد 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ایلیا می باشد